روزِ محشر
بازگشتِ جان به تن، از شوقِ توست !!

هر جا که روی ، نشسته ای در دل ما...

مصرعی هستم که از شعر تو جا افتاده‌ام.....!!

مستِ شکستہ داند ، قدر شکسته نوشی ...

هَر کَسی را مِیلِ دِل باشَد به سوی این و آن
مِیلِ جانِ ما به عالَم نیست اِلا سوی تُــو ...

هرنازكه بفروشی ، من مشتری نقدم
اينك سرمن بستان ، از بابت بيعانه !

پسندت گر نباشد دل
قدم بگذار در جانم..!

گر تو ستم کنی به‌ جان، از تو ستم روا بُوَد..

داروی دردم گر تویی

در اوج بیماری خوشم!

جانِ ناقابل ، فدای حضرتِ سلطانِ تو ....

حضرت دوست

عمر منی ، به مختصر ...

جان‌ها

همه پا ڪوبند

آن لحظه ڪه دل ڪوبی ...

بیا ...

که مرا طاقتِ نادیدنِ دیدارِ تو نیست !

ای راحتِ جانِ من کجایی؟

...

‌‌‌‌‌ یا مرا آرام ڪـــن با حرف با یڪ مشت شعر

یا صدایت رابیا در این مُسَـــــڪّن‌ها بریز...!!

عشقِ او حالم دگرگون می‌کند!

غیر از خیال جانان، در جان و سر نباشد!