! ..صد باد صبا اینجا با سلسله میرقصند
یک جهان دلبسته بر هر تار مویی یافتم ...
با لب او چه خوش بُوَدگفت و شنید و ماجرا!
از تیرِ کجتابی تو ، آخر کمان شد قامتم!
مى روم اما تمامم مانده در چشمان تو ...
هر کس خیال ورزد شکلِ خیال گیرد ..!
خوش خوش کشانم میبری
اما نگویی تاکجا ..!
سخنِ غیر مگو با منِ معشوقه پرست ...
گويی كه نيشی دور از اودر استخوانم ميرود ...
من برای غمِ ویرانیِ یک شهر بَسَم ...
بی رُخَت چشم ندارم که جهانی بینم!
فهمم از جغرافیا آغوش توست!
بہ تو افتاد محبتــ ...
تو شدے جان و روانم !
که به غیرِ با تو بودن دلم آرزو ندارد ...
با یک تلنگر میشود از هم فروپاشی مرا ...
نامِ شیرینِ تو هر گمشده را درمان باد!