راه دل و دینم زد ، آن عارض گندمگون ...

ای از برِ من دور! ندانم که کجایی ...

جانی و دلی و

جان و دل مست تراست!

ما را که تو منظوری، خاطر نرود جایی!

آن روز که تعلیمِ تو می کرد معلم ،
بر لوح تو ننوشت مگر حرف وفا را ؟

همدمم وقتی نباشی ، دم عذابم میدهد ...

به سرم یاد تو افتاد و دلم ریخت به هم
همه تکرار تو کردم، همه ام ریخت به هم

به خدا خالق هر شعر و غزل ، زلف تو بود ...

دلم گرفته ای دوست ...

بهای شانه ات چند ؟؟

گفتا اگر دانشوری تفسیر کن واللیل را
گفتم تو خود از موی خود شرح و بیان فرموده ای ...

همــه هیچ اند اگر یـار موافق باشد ...

مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را ...!

چنانم در دلی حاضر
که جان در جسم و خون در رگ ...

حسرت او نمی رود از دل پاره پاره ام ...

شلاق به شلاق مرا کشت نگاهش
هر پلک که میزد مرا حد دگر بود ...

لایقِ صحبتِ بزمِ تو شدن آسان نیست!

درون دل ، نهان نقشی ست از تو...

تو وقف خراباتی ، دخل ات مِی و خرج ات مِی !!!

شاعـر نشدى
حال مرا خوب بفهمى!


من قافيه در قافيه
رسوايى محضم...

که به یار تشنه ام مَن، نه به آبِ زندگانی!

خوش پراکندی ز هم شیرازه‌ی آمالِ من!

من چه دارم که شود صرف قمارم باتو ...

از تنگ دلی جانا جای ِنفسم نیست ..


زِ جان خوشتر چه باشد؟

آن تو باشی!

حال دل را ما ندانیم
چشم تو داند چه کرد ...

جانِ ما از وصلِ تو صد جان شود!

جانان

جز نقش تو در خیال ما نیست ...

همه ذرات هوا ، تو ...

تو ز ما فارغ و ما از تو پریشان تا چند؟