راه دل و دینم زد ، آن عارض گندمگون ...
آن روز که تعلیمِ تو می کرد معلم ،
بر لوح تو ننوشت مگر حرف وفا را ؟
+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۲/۲۳ ساعت ۶:۵۶ ب.ظ توسط آسیابان
به سرم یاد تو افتاد و دلم ریخت به هم
همه تکرار تو کردم، همه ام ریخت به هم
+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۲/۲۱ ساعت ۹:۵ ب.ظ توسط آسیابان
گفتا اگر دانشوری تفسیر کن واللیل را
گفتم تو خود از موی خود شرح و بیان فرموده ای ...
+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۲/۲۰ ساعت ۱:۸ ب.ظ توسط آسیابان
شلاق به شلاق مرا کشت نگاهش
هر پلک که میزد مرا حد دگر بود ...
+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۲/۱۵ ساعت ۸:۲۴ ب.ظ توسط آسیابان
شاعـر نشدى
حال مرا خوب بفهمى!
من قافيه در قافيه
رسوايى محضم...
+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۲/۱۲ ساعت ۱۰:۱۱ ب.ظ توسط آسیابان
" همه کس دردِ دلِ خود به طبیبان گفتند "