من ندانم با که گویم شرح درد ..!

شاخه تا آمد به برگش خو كند پايیز شد...

همچون تو نازنینی

سر تا قدم لطافت

گیتی نشان نداده

ایزد نیافریده ...

با من بمان که بی تو ، هستی به جز تھی نیست ..!

قامتی تشنه ی آغوش کشیدن داری ..!

خوب جان

کافرم گَر نکنم پیش تو صد بار سجود ...!

چنان پیوسته‌ای در ما که پندارم خود مایی ..!

جز مهر خود نبینی در استخوان و مغزم

گر زانکه برگشایی یک‌یک مفاصلم را...

به رُخش تعلق من

نه یکی

هزار بادا ..!

نپردازد به جنت هر که حیران تو می گردد ..!

هر وصف که آید به زبانم، بِه از آنی!

تا به کجا کشد مرا مستی بی‌امان تو ..!