ای کاش به جایِ هَمه میشُد که دَر این شَهر
این حالِ به هَم ریختهاَم را تو بِبینی ..!
تبعیــد شدم بـے خــبر از سیـب و درختش
تفہیــم نڪردند چہ بـودهسٺ ڪَنــاهم...!
ذرهای در همه اجزای من مسکین نیست
که نه آن ذره معلق به هوای تو بود ..!
گر به دیوانم شود پر، دفتر این زندگی
شاه بیت دفتر و دیوان شعر من تویی
گر زلیخا رخ زیبای تو میدید به خواب
یوسفش را همهٔ عمر به زندان میکرد
آخر چه کُند با دلِ من علم پزشکی؟
وقتی که به دیدارِ تو بسته ضربانم ..!
خــسته باشــی دلِ تو مـرگ بخـواهد امّـا
مــرگ هــی ناز ڪند...ناز ڪند...ناز ڪند !
دَمی غایب نِهای از پیش ِچشمم
اگر دوری، خیالت در نظر هسـت
یک گام دگر مانده، در معرض تابوتم
کبریت بکش بانو، من بشکه باروتم
من نمی دانم چرا وقتی قرار بوسه نيست
باز هم لب هاي خود را ارغوانی می كنی ...؟!
اَز لَحظه ی هجرانش، دیوانه و شَبگردم
کِی لذّت خوابی خوش، بَر دیدهٔ مَن سَر زَد
منم آن شکسته سازی که تو ام نمی نوازی
چه فغان کنم زدستی که گسسته تار ما را
مثل يك شعر مرا تنگ در آغوش بگير
كه هواي غزلم سخت شبيه تن توست ...
ای آینه! هم صحبت من باش که دیری ست
بی سنگ صبور است دل تنگ صبورم
به برگشت تو بدبینم، چنان طفل یتیمی که
دگر فهمیده معنای کسی را که سفر رفته ...
" همه کس دردِ دلِ خود به طبیبان گفتند "