درونم خون شد از نادیدنِ دوست ..!

عاشق از بوی خوشِ پیرهنت
پیرهن را ندراند چه کند ...؟

شب چون خیالَش آیَد

خوابم گریزد از چشم ...

بد جور به هم وصل است آن طاق دو ابرویت ...
جلباب خدایان است ، آن موی و مهِ رویت ...

گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی
چون نیک بدیدم به حقیقت بِه از آنی

بِشنیده بُدم که جانِ جانی
آنی و هزار همچنانی ..!