179....

گاهی "شب بخير"
يعنی نزاااااار با اين حالم بخوابم...

لعنتی !

 

دلبرا ...

پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود ...

 

ای جانِ جانِ جانان ...

ما ترک سر بگفتیم،
تا دردسر نباشد

غیر از خیال جانان،
در جان و سر نباشد...

 

جان من ...

بـرق چـشمـان تـو
از دور مـرا می گـیـرد

مـن اگـر دسـت
بـه زلفـت بزنم می میرم....

 

همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت

آنکه در خواب نرفت ، چشم من و فکر تو بود

 

همه کس نصیبِ خود را بَرَد از زکاتِ حُسنَت

به منِ فقیر و مسکین غمِ بی‌حساب دادی

 

شَب به شَب،
واژه به واژه عِشق وَرزیدم تو را

امشب اما..!
تا سحر دیوانِ شِعرت می کنم....

 

کجایی عزیزم ...

دردِ پنهانِ فراقم ، زِ تحمل بگذشت ....!

 

....

من از تو انتظار دیگه ای دارم
برام آرامش ابرای" آبان" باش

نمیـــخواد بهترین جغرافیا باشی
همین پس کوچه های تنگ تهران باش

 

سنگ صبرم آب شد از دوری هجران تو

در میان آتشم سیلاب اشک باید مرا

 

جانا ...

مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد

نیت خیر مگردان که مبارک فالیست ...

ای بغض فرو ریخته مرا مرد نگهدار

تا دست خدا حافظی اش را بفشارم ...

ای جانِ جان...

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد ...